حس یک نوع نیرو است ؛هر چیزی که جرم دارد دارای نیرو و انرژی است و این جرم میتواند بسیار اندک باشد و یا خیلی بزرگ وهمانطور که گفته شد حس نیرو است .
طبق تعریف فوق هر گونه جامدات ،مایعات ، نباتات ، موجودات ، انسان دارای حس هستند .
ولی نوع حس در آنها با یکدیگر متفاوت است !!!
مثلا اگر به یک درخت و یا یک گیاه حس خوبی داشته باشیم اون گیاه رشد و بار بهتری دارد .
یا یک مسافر سفر اول اگر حس خوبی نسبت به شربت یا مواد حود داشته باشد ، آن مواد یا شربت نیز حس خوبی به فرد مسافر انتقال میکند .
ودر کل باید به تمام مسائلی که با آنها سروکار داریم ، حس خوبی داشته باشیم تا از طرف آنها نیز به ما حس خوب انتقال گردد .
در رابطه با این موضوع نیز علم ثابت کرده که تفکر منفی باعث بوجود آمدن القاهای منفی میشود .
در نقطه مقابل تفکر مثبت است که همان امید است . واین امید است که باعث القای مثبت و پیشرفت میشود .
حس چگونه بوجود میاید ؟
طبق مطالب قبل حس انسان دارای یازده حس است که این حواس اطلاعات را به عقل میدهند تا عقل حکم و فرمان صادر نماید.
انسان در هر شرایط و هر موقعیتی که قرار میگیرد باید در درونش حس بوجود بیاید تا بتواند با آن شرایط و موقعیت ارتباط برقرار نماید .
هر ارتباطی دو طرفه است ؛
این ارتباط هم دارای دو سر است که یک سر آن در درون شخص است و همان خواست است و در سر دیگر محیط قرار دارد ؛
یعنی شخص در درونش خواست انجام یک کارهست و در محیطش قرار میگیرد و حس در او بوجود میاید . مثلا فردی خواست مصرف مواد دارد و در محیطش قرار میگیرد و حس در او بوجود میاید . یا فردی خواست عبادت دارد ، در مکان پاکی قرار میگیرد و در او حس عبادت بوجود میاد .
در زمان مصرف گاهی با یک دوست سالم به مکان مصرف میرفتیم . در آنجا ما خواست داشتیم ، مصرف میکردیم و نئشه میشدیم ولی دوست ما که سالم بود و خواست نداشت ، هیچ تفاوتی برایش نمیکرد .
کنگره هم یک محیط و بستر است ، تا زمانی که در مسافر خواست وجود نداشته باشد ، هرچند که خدمت کند و به کنگره رفت وآمد کند ، چون در درونش خواست درستی نیست ، تاثیر خوبی هم رویش ندارد .
انسان نمیتواند محیط را تغییر دهد و فقط میتواند از این دو سر ، سمت خواست را عوض نماید . وبا این خواست میتواند در درونش حس خوب یا بد را شکل دهد .
تفاوت حس انسان با سایر موجودات در اختیار است ؛
حس در سایر موجودات تعریف شده و غیر قابل تغییر است . مثلا حس یک گربه مخصوص خودش است و نمیتواند حس یک گوزن را داشته باشد . حس یک درخت برای درخت تعریف شده است و درخت نمیتواندحس یک گل را داشته باشد .
بستر ومحیط از هر دو نوع خوب و بد ، خواه نا خواه هست و نمیتوان آنرا تغییر داد ، انسان دارای اختیار است و خودش میتواند تعیین نماید که در کدام محیط حضور داشته باشد . خوب یا بد ؟!!!
خواست انسان همان نفس است ؛
دیگر موجودات نیز نفس دارند ولی این نفس تعریف شده است . یک گربه خواسته دارد ، یک درخت خواسته دارد ، یک گوزن خواسته دارد و کلا تمام موجودات نفس و خواسته دارند و خواسته ی آنها موجودیتشان را شکل میدهد یعنی یک گربه با خواست گربه بودن و حواس مخصوص خودش گربه شده و با یک بز فرق دارد !!!
نفس انسان بالاتر از تمام نفس های موجودات دیگر است .
نفس یک حیوان از یک گیاه بالاتر است و همچنین نفس انسان از آنها .
از جمادي مُردم و نامي شدم
وز نما مُردم به حيوان بَر زدم
مُردم از حيواني و آدم شدم
پس چه ترسم كه ز مُردن كم شدم
حمله ي ديگر بميرم از بشر
تا بر آرَم از ملايك پرّ و سر
وز مَلَك هم بايدم جستن ز جو
«كُلُّ شي ءٍ هالِكٌ اِلّا وَجهَهُ» ( قصص ، آيه 88)
با ديگر از مَلَك قربان شوم
آنچ اندر وَهْم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون اَرغَنون
گويدم كه « اِنّا اِلَيهِ راجِعون » مولانا ***
همانطور که قبلا گفته شد در انسان این نفس ، سه مرحله نفس اماره و لوامه و مطمئنه دارد .و تغییر این مراحل تنها با آگاهی و دانش شخص است .
هر چه انسان به مراحل بالاتری از نفس دست پیدا کند ، خواسته های درونیش هم محدودتر و کمتر میشود تا جائی که به حداقل خودش میرسد ولی صفر نمی شود .
تا زمانی که میزان آگاهی (تجربه و آموزش ) در شخص پائین باشد در مواجه با مسائل ومشکلات و محیطهای گوناگون شکست میخورد .
انسان باید که به یک سطح دانائی دست پیدا کند که در رویاروئی با محیطهای گوناگون ، عقل بتواند به خواسته های معقول جواب مثبت بدهد و فرماندهی را بر عهده داشته باشد . اگر فرماندهی بدست نفس افتاد ، شکست حتمی است .وتنها موقعی فرماندهی بدست نفس یافتد که عقل از آگاهی کمی برخوردار باشد .
دیگران تجربیات خودشون را در قالب آموزش در اختیار ما قرار میدهند ، حال تصمیم و اختیار با ماست که چگونه از این آموزش ها بهره ببریم .
اگر عقل و نفس با هم متحد شوند ، این حالت یعنی اعتماد به نفس ؛
اعتماد به نفس مثبت زمانی است که عقل بر نفس که همان خواسته است ، برتری داشته باشد و فرمان را عقل بدهد و به عبارت دیگر اگر نفس پیروی از عقل کند میشود اعتماد به نفس مثبت و در نقطه ی مقابل اگر عقل از نفس پیروی نماید میشود اعتماد به نفس منفی .
بالا بردن آگاهی تنها راه قدرت دادن به عقل است که فرمانروای شهر وجودی باشد .
آگاهی تنها به آموزش گرفتن سمعی وبصری نیست ، بلکه نیاز به تجربه و تفکر سالم نیز دارد که این تفکر خود نیز نیازمند یک محیط سالم است و محیط سالم در یک بستر سالم بوجود میاید .
حس سالم اگر در کنار یک حس ناسالم قرار بگیرد ، ناسالم میشود .
پس باید با بالا بردن آگاهی بتوان فرمان دهی را به عقل داد تا بتوان خواست و حس را تغییر داد و در راه اصلاح خودمان قدم برداریم . یعنی بتوانیم از یک فرد معتاد به یک فرد ورزشکار تغییر پیدا کنیم .
***** موفق باشید *****